
باید اینو بدونیم که بدترین شرایط زندگی من و تو آرزوی یکی دیگست
به رخ سیاه چشمان ، نظر ار بود گناهی
بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی
دلها همه آسمانی بود
نقطه اشتراک تمام ما دلهای خدایی بود
دوست داشتم بین ما آدمها کسی نامردی رامعنی نمیکرد
کسی زخم زدنو زخم خوردن را معنی نمیکرددوست داشتم هیچ وقت
هیچ دلی نمی شکست تا هیچ نیمه شبی بغض دلی با اشک چشم نمی شکست
که شاید درهای بسته دلی با حیله و ترفند رو به عشق باز نمیشد
دوست داشتم از قساوت و بیرحمی کسی چیزی نمی فهمید
ار تنهایی و بی هم بودن کسی چیزی نمی فهمید
دوست داشتم رسم تمام دلها رسم وفاداری بود
جای اینکه امروز برلبهای ما فریاد حسرت بار این باشد
کاش روزی رسم تمام دلها رسم وفاداری باشد
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
او برروی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد))
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود.
- چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند...
1 - سنگ ... پس از رها کردن!
2 - حرف ... پس از گفتن!
3 - موقعیت... پس از پایان یافتن!
4 - و زمان ... پس از گذشتن!
عشق یعنی یك سلام و یك درود عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یك شقایق غرق خون
عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشك حسرت ریختن عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی مستی و دیوانگى
عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی معنی رنگین كمان عشق یعنی شاعری دلسوخته
عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی سوز نی آه شبان
عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحطه های ناب ناب
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عكس یار
عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن عشق یعنی با جهان بیگانگى
عشق یعنی سوختن یا ساختن
در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست
ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است![]()
از انسانها غمی به دل نگیر؛
زیرا خود نیزغمگین اند؛
با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند
زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند.
دکتر شریعتی
چههیاهویی است درآسمان وزمین!
صدای بال فرشتهها را میشنوی؟
با چه سرعتی آماده بازگشت میشوند.
مهمانی به آخر رسیده و میزبانان آسمانی می روند تا تولد دوباره آنان را که در ماه بخشش و مغفرت از پوسته گناه به درآمدهاند به عرش نشینان بدهند.
دوباره زمین میماند و زمینیان .
با آرزوی قبولی طاعات وعبادات شما عزیزان
*التماس دعا*
مرا بسپار در یادت
به وقت بارش باران
نگاهت گر به آن بالاست
و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد دعایم کن
دعایم کن که من محتاج محتاجم ...
خواستم از عشق برایت بگویم،
گفتم میدانی،
خواستم از غم برایت بگویم،
گفتم میدانی.
حالا از ته قلبم میخواهم برایت بگویم دوستت دارم
چون نمیدانی .
یادمان باشد به دل کوزه آب،
که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبّت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند... آبرویش نرود ![]()
(هوروش نوابی)
از سوسک می ترسیم... از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم...........از شکستن دل آدما نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم.............از خیانت به دیگران نمی ترسیم
افسوس که روزی از این خواب بیدار می شویم که خیلی دیره... خیلی ی ی......**** گاهی چقدر زود دیر میشود*****
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...
فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت ...
خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...
زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش كوچك است ... و
فرشته ای كه مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من

